اشعاری از حافظ :
یارب این شمع دل افروز زکاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز در بـزم حریفـان آخر نـور و صـفـــا نیست
خـوشــســـت اگـر یـار ، یـار مـن بـاشــد نه مـن بسـوزم و او شمــع انجمن باشد
خیره آن دیده که آتش نبرد گریه عشـق تیره آن دل که درو ، شمــع محـبـت نبود
تو شمع انجمنی،یک زبان و یک دل شو خیال و کوشش پروانه بین و خنـدان شو
دو بیتی از عماد خراسانی :
عـشـــق آتــش بود و خـانه خرابـی دارد پیش آتـش دل شمـع و پر پروانه یکی است
ره هرکس به فسـونی زده آن شوخ ارنه گریه نیمه شب و خنده مستـانه یکی است
ابیاتی از سعدی :
سوزنـاک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلـت چون شمـع بر بالینم
چو روی دوســت نبـیـنی جهـان ندیدن به شـــب فــراق مـنـه شـمـــع پـیـش بالینم
ابیاتی از رهی معیری :
سوختم اما نه چون شمــع طـرب در بین جمع لالـه ام کـز داغ تنــهایـی به صـحــرا سوخـتـم
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند در میـان پــاک بــازان ، مـن نه تـنــها سوخـتـم
چیست عشـق؟آتش به جان افروختن کـار آتـــش نـیـســت غیـر از سـوخـتن
عاشـــقـی خـــاص دل زار مـن اســت شمـع عشــقم،سوختن کار من اسـت
گریه ام چون شمـع بزم آهسته است دل کند زاری ، ولی لــب بسـتـه اسـت
ابیاتی از مولانا :
قهرست کار آتش،گریه ست پیشه شمع از مـا وفــا و خدمـــت وز یــار بی وفـایـی
به هر سوزی چو پـروانه مشو قانع بسوزان سر به پیش شمع چون لافی از این سودای دهلیزی
چون از جهان رمیدی در نور جـان رسیدی چون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه
تک ابیاتی از دیگر شعرا :
من آن شمعـم که از سر تا به پا پیوسته می سوزم من آن گویای خاموشم که لـب از شکــوه می دوزم
این شیوه ام ز شمع خوش آمد که هیچ گاه پـروانـه را نسـوخت مگـر در حضـور خویـش
گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که او بر مـن خسـتـه بگـرید ز سـر ســوز امـشـب
ای شمع چه خندی به سرا پرده عشـاق کـز اشــک تو پیـداسـت که فرجـام ندیـدم